توضیحات
دانلود pdf رمان آقای پینوشه از آزیتا خیری
دانلود رمان آقای پینوشه pdf از آزیتا خیری برای اندروید و کامپیوتر و PDF و آیفون، با لینک مستقیم با بهترین فونت نسخه اصلی
چند ماهی از مفقود شدن آیدا میگذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بنبست مشکوک است؛ خانهای که سکوت طولانیاش با ورود طاهر و سوده و بیوک از هم میشکند و خلوت بابونه، دختر خانه بنبست با ورود یکباره همه اعضای خانواده از هم میپاشد. اما این همه ماجرا نیست …
خلاصه رمان آقای پینوشه
بابونه به پیاده روی خیس خیابان نگاه کرد و نق زد: گندت بزنن هر روز یه بامبولی داریم خلاصه! مردجوانی که آن سوتر بساط کرده بود، با خنده گفت: دیروز نیومدی. او در همان حال که گونیاش را باز میکرد جواب داد: اومدم، اما یسره بارون میبارید مگه میشد کار کرد؟ مرد جوان کتابی را به دست مشتری داد و گفت: گفتم سر شب برمیگردی بارون افتاده بود… پنجاه درصد تخفیفه خانوم! زن ابرو درهم کشید و پرسید: اُفسِته؟ مرد فروشنده لحظه ای نگاهش کرد و بعد با اخم کتاب را از دستش کشید و به تندی جواب داد: برو
خانوم تو کتابخون نیستی! بابونه عروسکهایش را که میچید با خنده ای تلخ گفت: افست میآری پنجاه درصد آف میزنی روش که کار کتابفروشیا رو کساد کنی؟ مرد کتاب را با وسواس سرجایش گذاشت و جواب داد: رقابته عزیزم رقابت. -این کارت اشتباهه! مرد به خنده افتاد و بابونه مجسمه دیگری را بین بقیه مجسمه هایش گذاشت. مرد پرسید: اسم این خانوم قزی چیه؟ -کدوم؟ -اونکه چارقد سرشه! بابونه به مجسمهای بین آدمکهای چوبی نگاه کرد و لبخند زد؛ محزون و تلخ و بعد وقتی آدمک را برمیداشت، زمزمه کرد: یلدا!
-دوستته؟ -بود! مرد جوان متعجب به بابونه نگاه کرد و او وقتی آدمک را سر جایش میگذاشت نجوا کرد: تو کلاس رو یه نیمکت مینشستیم. باباش فهمید دوست پسر داره زورکی شوهرش داد. مرد تلخند زد و پرسید: خوشبخت شد؟ -تو پونزده سالگی با فقر آهن و کلسیم سر زا رفت! مرد روی کنده درختی نشست و این بار واقعا خندید نتوانست جلوی تلخی زبانش را بگیرد گفت: هر چی بدبخت و بینوا بوده انگار به تور تو خورده. بابونه نشنید آدمکهایش را روی گونی مرتب میکرد و در همان حال ذهنش به عقب کشیده شده بود …
من قلم خانم آزیتا خیری رو دوست دارم
امکان ارسال کامنت فقط برای اعضاء میباشد!
لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید!